محمد صفدران: آسفالتی که روستا را دفن می‌کند؛ نه به سود روستا، نه به کام شهر
فعال حوزه‌‌ی استاندارسازی، بهره‌وری و توسعه‌ی پایدار

نقد و مرثیه ای بر آسفالت معابر در 60 روستای استان بوشهر آغاز

آسفالتی که روستا را دفن می‌کند؛ نه به سود روستا، نه به کام شهر

آسفالتی که روستا را دفن می‌کند؛ نه به سود روستا، نه به کام شهر

محمد صفدران _ فعال حوزه‌ی استانداردسازی، بهره‌وری و توسعه‌ی پایدار

و عضوهیات اندیشه ورز آب، اقلیم، محیط‌زیست و کشاورزی بنیاد نخبگان استان بوشهر

پایگاه محیط زیستی و فرهنگی اجتماعی «سپهــر جنــوب»

روستا شهرِ کوچک نیست. این جمله را باید با خط درشت بر سردرِ همهٔ دهیاری‌های استان نوشت. شهر برای «عبور» ساخته شده، روستا برای «زیستن». شهر با خط‌کش و نقشه‌های مهندسی روی کاغذ می‌آید، روستا مثل نخلِ خودرو از دل زمینِ گرم می‌روید و با شیب زمین و جهت باد و مسیر آب قنات خودش را تنظیم می‌کند.

تصور کن صبحی در روستایی از توابع دشتی یا تنگستان از خواب بیدار شوی. هنوز آفتابِ تموزِ بوشهر از پشت نخل‌های دوقلوی انتهای کوچه بالا نیامده، اما هوا بوی نم و خاکِ نم‌خوردهٔ سحرگاهی می‌دهد. از خانه که بیرون می‌زنی، پایت روی سنگ‌های تراش‌خوردهٔ محلی می‌نشیند؛ همان سنگ‌هایی که پدربزرگت روزی از بستر رودخانه یا از تپه‌ماهورها و مسیله جمع کرده و با حوصله توی زمین کار گذاشته. کوچه باریک است، آنقدر که نسیمِ کمیابِ خرداد، به زحمت از لای دیوارهای گلیِ بلندش راه پیدا می‌کند. بوته‌های کاشته‌شده پای دیوار، شبنم صبح را روی برگ‌های ریزشان نگه داشته‌اند. از دور، صدای اذان از گلدستهٔ مسجدِ سَرِ محله می‌آید و با صدای چرخ گاری پیرمردی که خوشه‌های رطب را برای خشک‌کردن می‌برد، درمی‌آمیزد. آرام راه می‌روی، چون سنگ‌ها تو را به آرامش می‌خوانند؛ هر سنگ، قصهٔ یک بارانِ موسمی را در شیارهایش حفظ کرده است.

حالا همان صبح را تصور کن، اما این بار پایت را که از خانه بیرون می‌گذاری، روی نوار سیاه و تف‌داده‌ای فرود می‌آید که انگار مارِ بزرگی از قیر، یک‌شبه تمام کوچه را بلعیده. بوی تند قیر تازه، جای بوی خاکِ نمناک را گرفته. آن سنگ‌هایی که یادگار دست‌های پینه‌بستهٔ بابا بود، حالا زیر ده سانتی‌متر آسفالت مدفون شده‌اند. ساعت هشت صبح نشده، اما گرما از سطح سیاه کوچه بلند می‌شود و هوا را موج می‌دهد؛ انگار نه انگار که اینجا سایه‌اندازِ دیوارهای گلی روزگاری خنک‌ترین نقطهٔ روستا بود. جوی آبی که از وسط کوچه می‌گذشت، حالا نیست. آب بارانِ چند شب پیش که در این فصل باید تا الان در زمین فرو رفته باشد، پشت همان لبهٔ آسفالتی که ده سانتی از در خانه‌ات بالاتر آمده، مانده و گندابِ پشه‌پروری ساخته. موتورسیکلت جوان همسایه با سرعت از راه می‌رسد، چون آسفالتِ بی‌اصطکاک دعوتش کرده به گاز دادن. تو باید بچه‌ات را بکشی کنار و زیر لبت غر بزنی که «ای بابا، این چه وضعشه؟» این همان روستای دیروز است، با کفنی از جنس فرآورده‌های پالایشگاه که بر تنِ زخمی‌اش کشیده‌اند.

این، قصهٔ دو راهی‌ای است که امروز گریبان صدها روستای استان بوشهر را گرفته؛ از دیلم تا عسلویه. راه اول، حفظ «روستا بودن» است با همان سنگ و گِل و نخل و سایه. راه دوم، جنونی خاموش به نام «آسفالت معابر». و چه تلخ است که ما راه دوم را «پیشرفت» می‌نامیم.

معمای مهاجرت: چرا بچه‌های جنوب می‌روند و چرا شهری‌ها برمی‌گردند؟

بیایید صادق باشیم. پسرعمویت که پارسال چمدان بست و راهی شهر شد، کوچهٔ خاکی را به خاطر گرد و خاکش ترک نکرد. او نرفت چون سنگفرش نبود؛ او رفت چون توی بازارِ محلی، دیگر کسی برای خرمای پیارم و مضافتی‌اش قیمت خوبی نمی‌دهد. رفت چون چاه کشاورزی‌شان شور زده و دیگر یونجه جواب نمی‌دهد. رفت چون «آینده» از روستا کوچ کرده، نه اینکه «آسفالت» نیامده باشد. جوان روستاییِ جنوب، از بی‌آینده‌گی فرار می‌کند، از بیکاریِ پشت سایهٔ نخل‌ها، از دلالی که محصول یک سال زحمتش را سر مزرعه به نرخ هیچ می‌خرد. او توی گل گیر نکرده؛ او توی بن‌بست اقتصاد سنتی گیر کرده. و دقیقاً همین‌جاست که فاجعه رخ می‌دهد: وقتی از حل بحران معیشت ناتوانیم، به جای درمان درد، چهرهٔ بیمار را با رژگونهٔ آسفالت می‌آراییم. خیال می‌کنیم با سیاه کردن کف کوچه، روستا را زنده نگه داشته‌ایم، غافل از اینکه داریم کالبدش را پیش از جان دادن، مومیایی می‌کنیم.

حالا از آن طرف بام بیفتیم. شهرنشینی که از رطوبتِ خفه‌کنندهٔ آپارتمان‌های جنوبِ شهر، از ترافیک خیابان‌ها، و از تقلای آخر ماه به تنگ آمده، دلش برای «آرامش» لک زده. او یک خانه‌باغ در همان روستای خالی‌شده از جوانان می‌خرد، میان یک باغ خرما یا لیمو. آخر هفته می‌آید. باغی که مثل شهر با دیوارهای بلند حریم خصوصی برای خود بسازد، مسیر عبور بادها و نسیم را مسدود کند و با آلودگی صوتی آرامش روستا را از آن خود کند. او چه می‌آورد با خودش؟ همان روحیهٔ شهری را. این تازه‌وارد، روستا را نه به عنوان یک «زیست‌بوم متفاوت» که به چشم یک «شهرِ خلوت» می‌بیند. صبح جمعه که از راه می‌رسد، عجله دارد. حوصله ندارد ماشین شاسی‌بلند صفرکیلومترش را روی سنگلاخ و خاکِ نرمِ مسیر با سرعت بیست کیلومتر براند. دلش نمی‌خواهد گرد و غبار نارنجیِ خاکِ تُنُکِ جنوب روی کاپوت براق بنشیند. پنجره را بالا می‌دهد، کولر را روی سرعت حداکثر می‌گذارد، و از دهیار و شورا «کیفیت سطحی» که در شهر داشته را مطالبه می‌کند: آسفالت. آسفالت. آسفالت.

و این‌گونه، فاجعه از درون رقم می‌خورد. کسی که از شهر گریخته، حالا آمده تا آخرین تکه‌های «غیرشهری» بودن روستا را از ریشه دربیاورد. نمی‌داند که با این کار، همان سایهٔ خنکِ نخل و سکوتِ بعدازظهرِ جمعه را می‌کُشد که برای تجربه‌کردنش راه آمده بود.

چرا آسفالت با جان روستای جنوب غریبه است؟

روستا شهرِ کوچک نیست. این جمله را باید با خط درشت بر سردرِ همهٔ دهیاری‌های استان نوشت. شهر برای «عبور» ساخته شده، روستا برای «زیستن». شهر با خط‌کش و نقشه‌های مهندسی روی کاغذ می‌آید، روستا مثل نخلِ خودرو از دل زمینِ گرم می‌روید و با شیب زمین و جهت باد و مسیر آب قنات خودش را تنظیم می‌کند. اصلاً ریخت‌شناسی روستای جنوبی بر پایهٔ «فشردگی» و «درون‌گرایی» شکل گرفته: کوچه‌ها تنگ و پیچ‌درپیچ‌اند تا سایه‌انداز دیوارها حداکثر باشد، حیاط‌های مرکزی با حوضچه‌های تبخیری، ریزاقلیم خانه را تعدیل می‌کنند، و مبلمانِ گذرها چیزی نیست جز چند سکوی سنگیِ ساده کنار درِ خانه‌ها که پیرمردها عصرها می‌نشینند و چای می‌نوشند. این مبلمان، زاییدهٔ زندگی است، نه محصول طراحی مبلمان شهری با نیمکت‌های فلزیِ تفداده که کسی تاب نشستن رویشان را ندارد. روح روستای بوشهری در همین هماهنگی با اقلیم است. وقتی شما آسفالت سیاه را روی رگ‌های خاکی روستا می‌کشید، در واقع روح آن را در گرمای ۵۰ درجه خفه کرده‌اید. روستا باید روستا بماند.

اول: نابودیِ سواد آب. یک پیرمرد بوشهری، کوچه‌ها را نه فقط برای رفت‌وآمد، که برای هدایت نسیم خنک به درون منزل و آب باران به سمت چاه‌ها و نخلستان‌ها طراحی کرده بود. باران در این استانِ تشنه، طلاست. شیب‌ها مقدس بودند؛ هیچ‌چیز تصادفی نبود. هر سنگ، یک علامت بود برای اینکه آب به کدام سمت برود. حالا یک لایهٔ ده سانتی آسفالت می‌آید، شیب‌های تاریخی را به هم می‌ریزد، یک لبهٔ سدمانند جلوی درِ خانه‌های کاهگلی می‌سازد، و آب بارانِ کمیاب، به جای اینکه برود زمین را سیراب کند، می‌ریزد زیر پی خانه‌هایی که برای رطوبت ممتد تاب نمی‌آورند و ترک برمی‌دارند. آسفالت، بلد نیست آب را بخواند. زبانِ زمین را نمی‌فهمد.

دوم: خداحافظی با سایه، سلام به جهنمِ گرمایی. در گرمای ۴۸ درجهٔ تیرماهِ بوشهر، کوچه‌های تنگ و دیوارهای بلند و سنگفرشِ روشن، همه با هم یک سیستم خنک‌کنندهٔ طبیعی می‌ساختند؛ بادگیرها نسیم را می‌گرفتند و از روی سنگ‌های خنک عبور می‌دادند. اما سطح سیاه آسفالت با «سپیدایی» ناچیز (سپیدایی یا آلبدو -Albedo- یعنی توان بازتاب نور؛ آسفالت سیاه نور را می‌بلعد و پس نمی‌دهد)، آفتابِ عمودِ جنوب را در خود فرو می‌کشد و آن را مثل یک تنورِ بزرگ به صورت عابران پس می‌دهد. جزیرهٔ گرمایی در مقیاس یک روستا شکل می‌گیرد: دمای سطح آسفالت در تیرماه تا ۶۵ درجه هم بالا می‌رود و هوای پیرامونش را چنان داغ می‌کند که دیگر نمی‌شود ظهر تابستان، دمِ در نشست و با همسایه چای خورد. آسفالت، سایه را بی‌معنا کرده است.

سوم: دعوت به سرعت، در جایی که باید آهسته رفت. سنگ و خاک ناهموار، خودش یک پیام واضح به موتورسوار و رانندهٔ عجول دارد: «آهسته برادر، اینجا محل بازی بچه‌هاست.» اما آسفالت صاف و صیقلی، به موتورسیکلت می‌گوید گاز بده، به ماشین خانه‌باغ‌دارِ شهری می‌گوید عجله کن. و در این میان، این مادربزرگِ روستایی است که باید نوه‌اش را از وسط کوچه بکشد کنار و دعا کند که زیر چرخ‌ها له نشود.

چهارم: اسارتِ «وصله». آسفالتِ ترک‌خورده و وصله‌کاری‌شده را دیده‌ای؟ منظره‌ای زشت و ناکارآمد است که توی این گرما زودتر از آنچه فکرش را بکنی از بین می‌رود. سنگفرشِ قدیمی را جَدّ غلام، سنگ‌کار محل، خودش مرمت می‌کرد؛ یک سنگ را برمی‌داشت و سنگ دیگری می‌گذاشت، تمام می‌شد و می‌رفت. اما آسفالت نیاز به پیمانکار، کمپرسی، غلتک و بودجهٔ استانی دارد. این یعنی اسارت به نام آبادانی.

آن‌سوی آب‌ها: آنچه در آیینهٔ ماهواره می‌درخشد و به ما نمی‌رسد

حتماً می‌پرسید: «مگر در فرانسه و ایتالیا نفت و قیر ندارند که روستاهایشان را آسفالت کنند؟ مگر آمریکا و ژاپن عقب‌مانده‌اند که کوچه‌های شنی و سنگی دارند؟» چرا، همه‌شان دارند. اما عقل و تجربه به آنها فهمانده که این کار را نکنند. در روستاهای توسکانیِ ایتالیا، با بودجهٔ دولتی، سنگفرش‌هایی را مرمت می‌کنند که پانصد سال پیش گذاشته شده. دلیلش ساده است: «سنگفرش، شناسنامهٔ ماست. گردشگر برای دیدن همین کوچه‌های سنگی بلیت می‌خرد و هزاران کیلومتر پرواز می‌کند. ما چرا باید با آسفالت، طلایمان را زیر خاک کنیم؟» ما در بوشهر خودمان روستاهایی داریم که بافت سنگی و گلی‌شان میراثی بی‌بدیل است؛ آیا ما هم این سرمایه را می‌بینیم؟
در بریتانیا، قانون جلوی آسفالتِ بی‌رویه را گرفته. می‌گویند اگر مساحت مسیر از پنج مترمربع بیشتر باشد، حق نداری زمین را نفوذناپذیر کنی. چرا؟ چون دریافته‌اند که آب‌های سطحی سرگردان، سیل می‌آفرینند و خسارت سیل هزار برابر پولی است که برای آسفالت داده‌ای.

و باور کنید در ویرجینیای آمریکا، روستاییان خودشان طومار امضا می‌کنند که «ما آسفالت نمی‌خواهیم. همین جاده‌های شنی، روح روستای ماست. ما از شهر گریخته‌ایم، چرا دوباره شهر را به اینجا بیاورید؟»

حرف آخر: جاده برای سرعت، کوچه برای زندگی

بحث ما سر راه‌های مواصلاتی نیست. مثلا جادهٔ بوشهر به گناوه، جادهٔ ساحلی دَیر و یا راه‌های بین روستاها که می‌توانند آسفالت داشته باشند، چون آنجا تردد و سرعت معنا دارد. بحث ما بر سر کوچه‌های داخلی روستاست. همان رگ‌های باریکی که قرار نیست شاهراه باشند. همان‌جاهایی که بچه‌ها باید «هفت‌سنگ» بازی کنند، پیرمردها عصرها تختِ چوبی بگذارند و چایِ پررنگ بنوشند، زن‌ها سینی حنا روی سر بگذارند و به عروسی همسایه بروند، و آب بارانِ نعمت‌شده، بی‌عجله راهش را به دل نخلستان پیدا کند.

دوگانهٔ ما نباید بین «گِل و گرد و خاک» و «آسفالت سیاه و داغ» باشد. این یک دوگانهٔ دروغین است که پیمانکاران و عجول‌ها برایمان ساخته‌اند. راه سوم، راه خردمندی است: به رسمیت شناختن «روستا بودن» به مثابه یک ارزش. همان ریخت‌شناسی فشرده و مبلمانِ سادهٔ محلی را دستمایهٔ کار قرار دهیم. استفاده از همان سنگِ قلوه‌ای که از کوه‌های اطراف می‌آید، کفپوش‌های نفوذپذیری که آب را رد می‌کنند، سکوهای سنگی کنار درها که احتیاج به نیمکت شهری نداشته باشیم، یا همان خاک کوبیده‌ای که پدرانمان زیرپایشان داشتند و با آن زندگی می‌کردند. راهی که هم گرد و خاک اضافی را بگیرد، هم ریشه‌هایمان را از توی زمینِ گرمِ جنوب بیرون نکشد.

کاری نکنیم که پسر روستایی از بی‌آینده‌گی بار سفر ببندد، و آن شهرنشینِ خسته هم که از پی او می‌آید، ردِ پایش را با قیرِ داغِ پالایشگاه محو کند. بگذارید روستا، روستا بماند. چون همهٔ ما، چه آنها که رفته‌ایم و چه آنها که مانده‌ایم، به جایی برای نفس کشیدن در بیرون از قابِ سیاه و داغِ شهر نیاز داریم. روستا نه موزه‌ای برای تماشای شهرنشینان خسته است، نه زمین بازی پیمانکاران شهر. روستا شیوه‌ای از زندگی ست که اگر یک بار زیر آسفالت دفن شود، دیگر هیچ غلتکی توان بیرون کشیدنش را ندارد. جایی که هنوز بشود صدای باد را از لای نخل‌ها شنید، نه صدای موتوری که روی آسفالت جیغ می‌کشد.


برچسب‌ها: بهره‌وری, محمد صفدران, اقلیم, توسعه پایدار
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۵ساعت 13:43  توسط محمد صفدران - Mohammad Safdaran  |