مجموعه داستان های باغبان - مجموعه دست نوشته های محمد صفدران
فعال حوزه‌‌ی استاندارسازی، بهره‌وری و توسعه‌ی پایدار

روزی از صحرایی گذشتم و پی مقصودی روانه! در برگشت دیدم صحرا گلستان است! باغبانی دیدم آنجا! مست و خرامان در بین گلها، دور گلدانی بالا و پایین می پرید و با اشک شوق گلهایش را آبیاری می کرد! مزاحم عیشش نشدم! گذر کردم! دگر بار که که از آن راه می گذشتم از باغ خبری نبود!! باغبان را با چشم جستجو کردم!گوشه ای کز کرده بود!!! به طرفش رفتم!! مبهوت به صحرایش نگاه می کرد! گفتمش چه شده! کو باغت! گفت دیگر باغی نیست! گفتم آخر چگونه! گفت گلم گلدانم را شکست و رفت! گفتم پس باغ چه شد! گفت بدون آب باغ آخر چگونه است! آنقدر از غم گل و گلدانم اشک ریختم که چشمه اشکم خشکیده!

محمد صفدران


برچسب‌ها: مجموعه داستان های باغبان, دست نوشته های محمد صفدران, شاعرانه, محمد صفدران
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:26  توسط محمد صفدران - Mohammad Safdaran  |