محمد صفدران:«میخ بیرون‌زده، کوبیده می‌شود»ازفرهنگ همرنگی تامعمای هماهنگی، یادگیری و نوآوری در سازمان
فعال حوزه‌‌ی استاندارسازی، بهره‌وری و توسعه‌ی پایدار

«میخ بیرون‌زده، کوبیده می‌شود»
از فرهنگ همرنگی تا معمای هماهنگی، یادگیری و نوآوری در سازمان‌ها

یادداشت پنجم از مجموعه واکاوی اتلاف سرمایه انسانی در سازمان‌ها

نویسنده: محمد صفدران

پژوهشگر و نویسنده فعال در حوزه استانداردسازی، بهره‌وری و توسعه‌ی پایدار

عضو هیئت اندیشه‌ورز آب، اقلیم، محیط‌زیست و کشاورزی بنیاد نخبگان استان بوشهر

مقدمه | زنجیره‌ای که هنوز کامل نشده است

در چهار یادداشت پیشین، زنجیره‌ای از عوامل مؤثر بر اتلاف سرمایه انسانی را بررسی کردیم: شکاف مهارت که میان توانمندی‌های نیروی کار و نیازهای واقعی سازمان فاصله می‌اندازد؛ اصل پیتر که نشان می‌دهد کارکنان شایسته ممکن است تا سطحی ارتقا یابند که دیگر در آن ناتوان باشند؛ اصل دیلبرت که مسئله را از سطح افراد به سطح نظام‌های معیوب انتصاب می‌برد؛ و در نهایت، تشخص‌بخشی به مسیر تخصصی و طراحی مسیرهای شغلی دوگانه (Dual Career Ladder) که پاسخ ما به پرسش «هر فرد در کدام مسیر بیشترین ارزش را خلق می‌کند؟» بود.

اما اکنون پرسشی مهم‌تر باقی می‌ماند: اگر همه این اصلاحات ساختاری را انجام دهیم، آیا کافی است؟ اگر فرهنگ سازمانی همچنان متخصصِ «متفاوت» را تهدید بداند، مخالفت را بی‌وفایی تلقی کند، ایده‌ی جدید را پیش از آزمودن سرکوب کند و هماهنگی را با یکسان‌سازی اشتباه بگیرد، حتی بهترین طراحی‌های ساختاری نیز در عمل خنثی خواهند شد. مسئله، از ساختار به فرهنگ منتقل می‌شود. و شاید یک ضرب‌المثل کهن ژاپنی، تصویر دقیق‌تری از این موقعیت پیش چشم ما بگذارد.

۱. میخی که بیرون می‌زند

ضرب‌المثل ژاپنی «出る杭は打たれる» (Deru kui wa utareru؛ دِرو کویی وا اوتارِرو) را معمولاً به «میخی که بیرون زده، کوبیده می‌شود» ترجمه می‌کنند. تصویر آن ساده است: چند میخ در کنار هم قرار گرفته‌اند؛ اگر یکی از آنها بالاتر از بقیه باشد، با ضربه‌ی چکش به سطح دیگران بازگردانده می‌شود. این ضرب‌المثل هشداری است درباره هزینه متفاوت بودن، اما در سطحی عمیق‌تر پرسش مهم‌تری را پیش می‌کشد: «آیا هر انحرافی از هنجار، تهدید است، یا می‌تواند نشانه‌ی یک فرصت پنهان باشد؟»

در فرهنگ سازمانی، این تصویر آشناست: فردی که بیش از دیگران سؤال می‌پرسد، متخصصی که روش موجود را به چالش می‌کشد، کارمندی که مسئله‌ای را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند، یا مدیری که حاضر نیست صرفاً برای حفظ آرامش ظاهری با جریان موجود همراه شود، ممکن است به‌جای آنکه دارایی سازمانی دیده شود، عنصری مزاحم تلقی گردد.

در چنین فضایی، سازمان الزاماً به او نمی‌گوید «اشتباه می‌کنی». پیام اغلب ظریف‌تر است: «اینجا این‌طور کار نمی‌کنیم»، «همه همین کار را می‌کنند»، «فعلاً زمان مناسبی برای این پیشنهاد نیست»، «این موضوع را پیچیده نکن»، «تو زیادی متفاوت فکر می‌کنی». این جملات، اگر به الگوی تکرارشونده‌ی سازمان تبدیل شوند، سازوکاری قدرتمند برای هم‌شکل‌سازی سرمایه‌ی انسانی می‌سازند و در این میان، سازمان نه‌تنها نوآوری را سرکوب می‌کند، بلکه به‌آرامی توانایی دیدن واقعیت‌هایی را که با الگوی موجود سازگار نیستند، از دست می‌دهد.

۲. هماهنگی یا همرنگی؟

هیچ سازمان پیچیده‌ای بدون قواعد مشترک، اهداف هم‌راستا و استانداردهای کاری پایدار نمی‌ماند. مسئله، ضرورت هماهنگی نیست؛ مسئله، تمایز میان هماهنگی (Coordination) و همرنگی (Conformity) است.

هماهنگی یعنی افرادِ متفاوت بتوانند برای یک هدف مشترک با یکدیگر کار کنند. همرنگی یعنی افراد، برای باقی ماندن در گروه، تفاوت‌های خود را پنهان یا حذف کنند. اولی ظرفیت سازمان را افزایش می‌دهد؛ دومی آن را کاهش می‌دهد. هماهنگی نیازمند انسجام است، اما انسجام با اطاعت فرق دارد: یک سازمان منسجم می‌تواند همچنان فضایی برای پرسش، اختلاف نظر سازنده و بازاندیشی جمعی داشته باشد. سازمان بالغ سازمانی نیست که در آن همه شبیه هم فکر می‌کنند، بلکه سازمانی است که می‌تواند تفاوت دیدگاه‌ها را در چارچوبی مشترک به خلق ارزش تبدیل کند.

برای درک این تمایز، اشاره به مفهوم «وا» (Wa) در فرهنگ ژاپنی مفید است. «وا» که اغلب «هماهنگی» ترجمه می‌شود، بیش از یکسان‌سازی، به فرآیندی پویا اشاره دارد که در آن اعضای گروه با درک متقابل از تفاوت‌های یکدیگر، مسیری برای همکاری و رشد جمعی می‌یابند. این، هماهنگیِ پویاست، نه همرنگیِ ایستا.

این تمایز برای بهره‌وری اهمیتی اساسی دارد: بهره‌وری واقعی فقط به معنای انجام سریع‌تر کارهای موجود نیست؛ گاهی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که کسی شهامت پرسیدن داشته باشد: «آیا اصلاً باید این کار را به همین شکل انجام دهیم؟»

۳. وقتی جریان دانش مسدود می‌شود

در سازمان‌های سنتی، بخش بزرگی از انرژی مدیریت صرف ایجاد نظم و کنترل انحراف می‌شود. اما در سازمان‌های دانش‌محور، معادله فرق می‌کند. وقتی ارزش اصلی سازمان در دانش، تجربه، خلاقیت و یادگیری نهفته باشد، تفاوت میان افراد دیگر صرفاً یک «مسئله فرهنگی» نیست؛ یک «دارایی سازمانی» است. تفاوت در تخصص، نگاه و شیوه‌ی حل مسئله، ماده اولیه نوآوری است.

به همین دلیل، مدیریت امروز و آینده، به‌تدریج از «مدیریت افراد» به «مدیریت تفاوت‌ها و اتصال دانش‌ها» تغییر جهت می‌دهد. اینجاست که مفهوم مدیریت دانش اهمیت می‌یابد، اما نه از جنس ثبت مستندات و خرید سامانه‌های اطلاعاتی. دانش سازمانی زمانی ارزش‌آفرین است که میان افراد، واحدها و تخصص‌های مختلف جریان پیدا کند. و این جریان، بیش از آنکه به فناوری وابسته باشد، به فرهنگ وابسته است: آیا افراد احساس امنیت روانشناختی (Psychological Safety) می‌کنند که دانش ضمنی (Tacit Knowledge) خود را، آنچه از تجربه‌ی زیسته و حتی شکست‌هایشان آموخته‌اند، با دیگران به اشتراک بگذارند؟ آیا «نگاه متفاوت» مجالی برای بیان و آزمون پیدا می‌کند؟

اگر فرهنگ سازمانی به متخصصِ متفاوت اجازه اظهار نظر ندهد، دانش ضمنی در ذهن افراد محبوس می‌ماند. اگر مخالفت هزینه داشته باشد، سکوت انتخاب می‌شود. اگر سؤال پرسیدن نشانه‌ی بی‌تجربگی تلقی شود، پرسشگری می‌خشکد. و اگر تجربه‌ی شکست علیه فرد استفاده شود، سازمان ریسک یادگیری را برای همه بالا می‌برد. نتیجه، سازمانی است که ممکن است مخازن دانش، اسناد و حتی هوش مصنوعی داشته باشد، اما جریان واقعی دانش (Knowledge Flow) در آن قطع باشد. مسئله همیشه فناوری نیست؛ گاهی فرهنگ، گلوگاه جریان دانش است. پژوهش‌ها در حوزه یادگیری سازمانی نشان می‌دهد که امنیت روانشناختی، پیش‌شرط اساسی برای جریان یافتن دانش و یادگیری از خطاهاست؛ بدون آن، حتی بهترین سیستم‌های مدیریت دانش نیز نمی‌توانند دانش ضمنی و تجربه‌های ارزشمند کارکنان را به چرخه تصمیم‌گیری سازمان وارد کنند (Edmondson, 1999).

۴. از دانش به خرد سازمانی

مقصد نهایی یک سازمان دانش‌محور، فقط انباشت و جریان دانش نیست. اگر یک گام فراتر رویم، به «خرد سازمانی» (Organizational Wisdom) می‌رسیم. دانش به ما می‌گوید «چه می‌دانیم»، اما خرد سازمانی به ما کمک می‌کند بفهمیم «چه باید بکنیم؟ چه نباید بکنیم؟ کِی باید از قاعده عبور کرد؟ کجا باید به داده اعتماد کرد و کجا تجربه انسانی را به کار گرفت؟» و شاید مهم‌تر از همه: «چه زمانی باید بپذیریم چیزی که سال‌ها درست می‌پنداشتیم، دیگر درست نیست؟»

خرد سازمانی، برخلاف دانش صریح، به‌سادگی قابل مستندسازی نیست. در موقعیت‌های پیچیده و مبهم، خرد اغلب در قضاوت افرادی تجلی می‌یابد که نه‌تنها اطلاعات، که درکی از بافت، زمان‌بندی و پیامدهای بلندمدت دارند. چنین قضاوتی به‌ندرت در داده‌ها و الگوریتم‌ها یافت می‌شود. حال تصور کنید سازمانی، صدای همین متخصصان باتجربه و پرسشگر را از دست بدهد؛ در واقع، نه فقط چند ایده، بلکه بخشی از ظرفیت قضاوت و خرد خود را از دست داده است. گاهی خرد سازمانی در صدای اکثریت نیست؛ در صدای فردی است که جرئت کرده چیزی را ببیند که دیگران نمی‌خواهند ببینند.

۵. سکوت، پنهان‌ترین شکل اتلاف

بیایید این مفاهیم را در سناریویی ملموس ببینیم. متخصصی را تصور کنید که مسائل را به چالش می‌کشد: «چرا این فرآیند سه مرحله دارد؟ چرا این خطا هر سال تکرار می‌شود؟ چرا این تصمیم بر اساس تجربه است و نه شواهد؟» اگر پاسخ سازمان به این پرسش‌ها گفت‌وگو و آزمایش باشد، یک ظرفیت نوآورانه شکل گرفته است. اما اگر پاسخ، حذف، بی‌اعتنایی یا برچسب‌زنی باشد، سازمان شاید برای مدتی آرام‌تر شود، اما یک دارایی مهم را از دست داده است.

اینجاست که «آرامش سازمانی» با «سلامت سازمانی» اشتباه گرفته می‌شود. سازمانی که هیچ مخالفتی در آن شنیده نمی‌شود، الزاماً هماهنگ نیست؛ ممکن است سازمانی باشد که در آن افراد یاد گرفته‌اند سکوت کنند. این همان «سکوت سازمانی» (Organizational Silence) است که موریسون و میلیکن (۲۰۰۰) آن را خودداری عمدی و جمعی کارکنان از بیان نگرانی‌ها، ایده‌ها یا انتقادهایشان درباره مسائل سازمانی تعریف می‌کنند. سکوت سازمانی یکی از پنهان‌ترین و پرهزینه‌ترین اشکال اتلاف سرمایه انسانی است: هزینه‌های آن در ترازنامه‌ها ثبت نمی‌شود، اما خود را در کاهش تدریجی کیفیت تصمیم‌ها، افت انگیزه، افزایش خطاهای تکراری و خروج خاموش استعدادها نشان می‌دهد.

و این دقیقاً همان جایی است که زنجیره‌ای محتمل برای هدررفت بهره‌وری شکل می‌گیرد: فرهنگ همرنگی می‌تواند به سرکوب تفاوت بینجامد، که این امر احتمال کاهش بیان نظر را افزایش می‌دهد و در صورت تداوم، جریان دانش را مسدود می‌کند. این انسداد می‌تواند یادگیری سازمانی (Organizational Learning) را تضعیف کند و توان سازمان برای اصلاح فرآیندها را کاهش دهد. نتیجه آن، افت تدریجی خرد و کیفیت تصمیم‌گیری، کاهش نوآوری، و در نهایت اتلاف بهره‌وری و خروج یا انزوای سرمایه انسانی خواهد بود. «میخ» که کوبیده می‌شود، فقط صدایش نیست که خاموش می‌شود؛ توان یادگیری سازمان هم با آن فروکش می‌کند.

۶. کوبیدن یا فهمیدن؟

اینجا می‌توانیم استعاره اصلی را یک گام جلوتر ببریم: اگر میخی از سطح بیرون زده، دو انتخاب داریم: یا میخ را پایین بکوبیم، یا بپرسیم «چرا سطح باید همه میخ‌ها را در یک ارتفاع نگه دارد؟»

این پرسش، مرز میان سازمان سنتی و سازمان یادگیرنده را مشخص می‌کند. در سازمان سنتی، انحراف از الگوی موجود یک «مسئله» تلقی می‌شود که باید حذف شود. در سازمان یادگیرنده، ابتدا پرسیده می‌شود: «آیا این انحراف نشانه یک مشکل است یا نشانه یک فرصت؟»

البته باید کاملاً روشن کرد: هر تفاوتی ارزشمند نیست. هر مخالفتی درست نیست. هر ایده جدیدی شایسته اجرا نیست. ارزش‌آفرینی یک تفاوت، نه در خودِ آن، که در نتایج حاصل از آزمودن و به‌کارگیری آن در یک فرایند یادگیری سازمانی مشخص می‌شود. به‌عبارت دیگر، سازمان یادگیرنده، تفاوت را نه به‌عنوان تهدید یا فرصت قطعی، که به‌عنوان یک «فرضیه» می‌بیند که باید از طریق گفت‌وگو، آزمایش و بازخورد اعتبارسنجی شود. سازمان بالغ، نه تفاوت را کورکورانه می‌پذیرد و نه خودکار سرکوب می‌کند؛ بلکه آن را شناسایی، ارزیابی و در صورت ارزش‌آفرین بودن، به کار می‌گیرد. این، جوهره آن چیزی است که می‌توان از آن به‌عنوان «مدیریت تفاوت‌ها» (Management of Differences)، به‌مثابه یک قابلیت سازمانی نوظهور، یاد کرد. هدف، حذف نظم نیست؛ هدف، ساختن نظمی است که توان یادگیری و اصلاح خود را داشته باشد.

۷. آینده‌ای که پیش‌تر رخ داده است

پذیرش این نگاه که «انحراف می‌تواند نشانه فرصت باشد»، صرفاً یک انتخاب اخلاقی یا فرهنگی نیست، بلکه یک ضرورت راهبردی برای سازمانی است که می‌خواهد در آینده زنده بماند. پیتر دراکر در مقاله مشهور خود در سال ۱۹۹۷، ایده «آینده‌ای که پیش‌تر رخ داده است» (The Future That Has Already Happened) را مطرح کرد: به‌جای تلاش برای پیش‌بینی آینده، باید تغییرات بزرگی را شناسایی کرد که هم‌اکنون رخ داده‌اند و پیامدهای آنها در سال‌های آینده آشکارتر خواهد شد.

چه تغییراتی هم‌اکنون در حال رخ دادن است؟ گسترش هوش مصنوعی، ارزش‌آفرینی فزاینده دانش تخصصی، تغییر ماهیت مشاغل به سمت حل مسئله، ضرورت یادگیری مستمر، همکاری انسان و فناوری، افزایش سرعت تغییرات و رقابت جهانی برای جذب استعدادهای کمیاب. اینها «آینده‌ای هستند که پیش‌تر رخ داده است.» سازمانی که فرهنگ «کوبیدن میخ» بر آن حاکم باشد، در برابر این آینده با یک تناقض ویرانگر روبه‌رو می‌شود: از یک سو به متخصصانی نیاز دارد که مسئله ببینند، سؤال کنند و یاد بگیرند، و از سوی دیگر، فرهنگش همین متخصصان را وادار به سکوت یا خروج می‌کند. این تناقض، یک «ریسک راهبردی خاموش» (Silent Strategic Risk) است: سازمان ممکن است امروز آرام، منظم و حتی موفق به نظر برسد، اما اگر متخصصانش سکوت کرده باشند، در واقع ظرفیت یادگیری و سازگاری خود با آینده را از کف می‌دهد.

۸. حلقه‌ای که بدون فرهنگ کامل نمی‌شود

اگر از منظر بهره‌وری به کل این مجموعه نگاه کنیم، یک الگوی واحد آشکار می‌شود: سرمایه انسانی زمانی به بهره‌وری تبدیل می‌شود که سازمان بتواند تفاوت‌های انسانی را به خلق ارزش متصل کند. شکاف مهارت، ظرفیت لازم را کاهش می‌دهد. اصل پیتر، تخصیص نادرست افراد را رقم می‌زند. اصل دیلبرت، ناکارآمدی را در ساختار انتصاب بازتولید می‌کند. نبود مسیر تخصصی، متخصص را به‌زور به سمت مدیریت هل می‌دهد. و فرهنگ «میخ بیرون‌زده»، در نهایت می‌تواند همان متخصصِ متفاوت را به سکوت، انزوا یا خروج وادار کند.

اتلاف سرمایه انسانی فقط زمانی رخ نمی‌دهد که فردی سازمان را ترک کند. گاهی فرد می‌ماند، اما دانش، ایده و ظرفیت واقعی او دیگر در اختیار سازمان نیست. این پنهان‌ترین شکل اتلاف است. و اینجاست که دو یادداشت پایانی مجموعه به هم گره می‌خورند: یادداشت چهارم، مسیر را ساخت—مسیر تخصصی و مسیر شغلی دوگانه—اما این یادداشت می‌گوید بدون فرهنگی که تفاوت را ارزشمند بداند، آن مسیر به بن‌بست خواهد رسید. مسیرهای شغلی دوگانه بدون پشتوانه فرهنگی، به سرنوشت همان میخ بیرون‌زده دچار می‌شوند: روی کاغذ زیبا هستند، اما در عمل، با اولین ضربه چکش هم‌رنگی، فرو کوبیده خواهند شد.

۹. به جای چکش، یک گوش شنوا

سازمان آینده الزاماً سازمانی نیست که بیشترین فناوری را در اختیار دارد، بلکه سازمانی است که بهتر می‌تواند یاد بگیرد، خود را اصلاح کند، و از تفاوت‌های درون خود ارزش بسازد. در چنین سازمانی، متخصص برای ارزشمند بودن مجبور نیست مدیر شود، برای متفاوت بودن هزینه‌ای نامعقول نمی‌پردازد، برای پرسیدن عذرخواهی نمی‌کند، و برای مخالفت با یک روش کهنه، برچسب ناسازگاری نمی‌گیرد. چنین سازمانی هماهنگی را با سکوت اشتباه نمی‌گیرد و انضباط را با اطاعت یکی نمی‌داند.

شاید مسئله اصلی آینده این نباشد که چگونه میخ‌های بیرون‌زده را دوباره هم‌سطح کنیم؛ شاید مسئله این باشد: چگونه سازمانی بسازیم که بداند کدام میخ را باید کوبید، کدام را باید بررسی کرد، و کدام را باید به‌عنوان نشانه‌ای از یک تغییر بزرگ‌تر جدی گرفت؟ در عصری که دانش و تخصص، مهم‌ترین مزیت رقابتی سازمان‌هاست، خطرناک‌ترین سازمان شاید آن نباشد که متخصص کم دارد، بلکه آن باشد که متخصص دارد، اما صدای متخصصانش را نمی‌شنود.

این مجموعه با پنج حلقه خود کامل می‌شود: شکاف مهارت، اصل پیتر، اصل دیلبرت، تشخص‌بخشی به مسیر تخصصی، و فرهنگ سازمانی و مدیریت تفاوت‌ها. این پنج حلقه یک پیام مشترک دارند: اتلاف سرمایه انسانی فقط مسئله افراد یا نظام‌ها به‌تنهایی نیست، بلکه محصول رابطه میان طراحی سازمان، کیفیت تصمیم‌گیری، و مهم‌تر از همه، فرهنگ سازمانی‌ای است که تعیین می‌کند «میخ‌های بیرون‌زده» اجازه دیده شدن می‌یابند، یا بی‌صدا فرو کوبیده می‌شوند.

منابع:

· Allen, T. J., & Katz, R. (1986). The Dual Ladder: Motivational Solution or Managerial Delusion? R&D Management.
· Bierly, P. E., Kessler, E. H., & Christensen, E. W. (2000). Organizational learning, knowledge and wisdom. Journal of Organizational Change Management, 13(6), 595–618.
· Drucker, P. F., Dyson, E., Handy, C., Saffo, P., & Senge, P. M. (1997). Looking Ahead: Implications of the Present. Harvard Business Review, 75(5).
· Edmondson, A. (1999). Psychological safety and learning behavior in work teams. Administrative Science Quarterly, 44(2), 350–383.
· Morrison, E. W., & Milliken, F. J. (2000). Organizational silence: A barrier to change and development in a pluralistic world. Academy of Management Review, 25(4), 706–725.
· صفدران، محمد (۱۴۰۵). «شکاف مهارت نیروی کار در ایران!»، «چابک‌سازی یا چاق‌سازی دولت؟ اصل پیتر و زخم کهنه بهره‌وری»، «از اصل پیتر تا اصل دیلبرت؛ مسئله، مدیران‌اند یا نظام‌های مدیریتی؟»، و «چرا همه باید مدیر شوند؟ تشخص‌بخشی به مسیر تخصصی»، ارائه‌شده در بیستمین همایش ملی بهره‌وری ایران.


برچسب‌ها: بهره‌وری, محمد صفدران, منابع انسانی, توسعه پایدار
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:26  توسط محمد صفدران - Mohammad Safdaran  |